دلا بجام غمی کن امیدوار مرا

که خوش گرفته در آغوش خود خمار مرا

شوم شهید خدنگ بتی که بر یادش

فرشته سجده کند در ته مزار مرا

چنان بی من دل آلوده الم شده ام

که یاد غمزه جانان کند فکار مرا

چه زاهد و چه برهمن زمن برند ارشاد

بهر دو شیوه خرد کرد پیر کار مرا

هزار بانگ اناالحق بهر دیار زدم

که هیچکس نزد از بیخودی بدار مرا

تهی برون شدم از گلستان خرم دهر

نه گل به جیب هوس آمد و نه خار مرا

بیادگار بدار از من این جنون طالب

که عشق داشت ز مجنون بیادگار مرا


''طالب آملی''