غزل
خو کرده با فغان دل بی حوصلهء ما
ناموس وفا برده زبان گلهء ما
سرشار کنی جام تغافل گنهت نیست
آگه نه ای از نازکی حوصلهء ما
هان اهل نظر وقت وداع دل و دینست
یوسف بخرید، آمد در قافلهء ما
دردا که نسیمی ز گلستان وفا نیست
با شوخ پریشان هوس ده دلهء ما
ما فوج اسیران صف آشفته دلانیم
ها سلسلهء زلف تو ها سلسلهء ما
ره بی خس و خارست مبادا بکف پای
ناسفته بماند گهر آبلهء ما
طالب غزلی سرزده امید که خوبان
بر عشوه نویسند برات صلهء ما
''طالب آملی''
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 9:50 توسط ترانه
|